ایگناس مایرسون؛ روان‌شناسی تاریخی، اثر، و امکان خواندن شهر

ایگناس مایرسون Ignace Meyerson یکی از چهره‌های مهم علوم انسانی فرانسه در قرن بیستم بود؛ متفکری که اگرچه در مقام روان‌شناس شناخته می‌شود، اما اهمیت او فراتر از روان‌شناسی به معنای محدود و آزمایشگاهی آن است. او کوشید روان‌شناسی را از محدوده‌ی فرد منفرد، آزمایشگاه، واکنش‌های عصبی و رفتارهای قابل اندازه‌گیری بیرون بکشد و آن را به تاریخ، فرهنگ، زبان، هنر، دین، نهادها، تکنیک، قانون و آثار تمدنی پیوند دهد. از همین رو، نام او با اصطلاح «روان‌شناسی تاریخی» گره خورده است؛ رویکردی که بر اساس آن، ذهن انسان نه یک جوهر ثابت و تغییرناپذیر، بلکه پدیده‌ای تاریخی است که در آثار و ساخته‌های انسان قابل مطالعه می‌شود.

مایرسون در سال ۱۸۸۸ در ورشو به دنیا آمد. او در خانواده‌ای روشنفکر و اهل علم رشد کرد و از همان ابتدا با فضای فکری، سیاسی و علمی اروپای آغاز قرن بیستم در تماس بود. جوانی او هم‌زمان با آشوب‌های سیاسی، جنبش‌های اجتماعی و بحران‌های اروپای شرقی گذشت. پس از درگیری‌های سیاسی و شرایط ناپایدار لهستان، ناچار شد کشور خود را ترک کند و ابتدا به آلمان و سپس به فرانسه برود. این جابه‌جایی جغرافیایی فقط یک رویداد زیستی نبود؛ بلکه او را در معرض سنت‌های فکری متفاوت قرار داد: علم آلمانی، فلسفه‌ی اروپایی، پزشکی فرانسوی، روان‌شناسی نوظهور، و فضای پرتحرک علوم انسانی در پاریس.

در فرانسه، مایرسون تحصیلات خود را در رشته‌های پزشکی، علوم و فلسفه ادامه داد. او ابتدا به روان‌پزشکی، فیزیولوژی و روان‌شناسی تجربی نزدیک بود. در بیمارستان‌ها و مراکز پژوهشی کار کرد و با فضای پزشکی و روان‌پزشکی فرانسه آشنا شد. اما به‌تدریج از روان‌شناسی صرفاً فیزیولوژیک فاصله گرفت. برای او این پرسش مطرح شد که آیا واقعاً می‌توان انسان را فقط از طریق واکنش‌های عصبی، آزمایش‌های ادراکی، یا رفتارهای فردی فهمید؟ آیا ذهن انسان چیزی است که مستقل از تاریخ، فرهنگ و جامعه وجود داشته باشد؟ یا برعکس، ذهن انسان در طول تاریخ و در درون فرهنگ‌ها شکل می‌گیرد؟

پاسخ مایرسون به این پرسش، اساس نظریه‌ی او را شکل داد. او معتقد بود که روان‌شناسی اگر بخواهد انسان را به‌درستی بشناسد، نباید فقط به فرد جداشده از جهان اجتماعی نگاه کند. انسان در زبان، در دین، در اسطوره، در هنر، در قانون، در علم، در تکنیک، در نهادها، در معماری و در شهر خود را آشکار می‌کند. بنابراین، موضوع روان‌شناسی فقط ذهن درونی نیست؛ بلکه همه‌ی آثاری است که انسان در تاریخ تولید کرده و از طریق آن‌ها جهان خود را ساخته است.

مفهوم اصلی در اندیشه‌ی مایرسون «اثر» است. اثر، در نگاه او، فقط نقاشی، شعر، کتاب یا اثر هنری نیست. اثر هر چیزی است که انسان می‌سازد، تثبیت می‌کند، منتقل می‌کند و در آن معنا، تجربه و شیوه‌ی بودن خود را عینی می‌سازد. زبان یک اثر است؛ دین یک اثر است؛ قانون یک اثر است؛ شهر یک اثر است؛ نهاد سیاسی یک اثر است؛ آیین عمومی یک اثر است؛ حتی شیوه‌های کار، ابزارها، اسناد، مدارس، دادگاه‌ها، موزه‌ها، کتابخانه‌ها، میدان‌ها و خیابان‌ها نیز اثر هستند. این آثار، ردّ بیرونی ذهن انسان‌اند. انسان در آن‌ها فقط چیزی نمی‌سازد؛ بلکه نوعی فهم از جهان، زمان، دیگری، قدرت، بدن، حافظه و زندگی جمعی را در آن‌ها تثبیت می‌کند.

از اینجا مفهوم دوم او، یعنی «عینیت‌یابی»، اهمیت پیدا می‌کند. انسان موجودی است که درون خود باقی نمی‌ماند. او فکر می‌کند، اما فکر خود را در زبان بیرونی می‌کند. به یاد می‌آورد، اما حافظه‌ی خود را در روایت، سند، بنا، آیین و یادمان تثبیت می‌کند. ایمان دارد، اما ایمان خود را در معبد، مسجد، کلیسا، مناسک و تقویم آیینی عینیت می‌دهد. قدرت را سازمان می‌دهد، اما آن را در کاخ، پارلمان، دادگاه، پادگان، میدان تشریفات و نظام اداری متجسد می‌کند. بنابراین، ذهن انسان را نمی‌توان فقط از راه درون‌نگری یا آزمایش شناخت؛ باید آن را در صورت‌های عینی و تاریخی‌اش مطالعه کرد.

مایرسون با این نگاه، از روان‌شناسی فردی فاصله می‌گیرد. او نمی‌گوید فرد اهمیت ندارد، اما معتقد است که فرد همیشه درون زبان، فرهنگ، تاریخ و نهادها شکل می‌گیرد. انسان هیچ‌گاه در خلأ زندگی نمی‌کند. او در جهانی از آثار متولد می‌شود؛ زبانی آماده در اختیار دارد، نهادهایی پیش از او وجود دارند، شهرهایی ساخته شده‌اند، آیین‌هایی برقرارند، تصاویر و اسطوره‌هایی در حافظه‌ی جمعی حضور دارند، و قواعدی برای رفتار، مالکیت، آموزش، دین، سیاست و زندگی روزمره از پیش شکل گرفته‌اند. بنابراین، روان انسان نه مستقل از این آثار، بلکه در نسبت با آن‌ها ساخته می‌شود.

نکته‌ی اساسی در نظریه‌ی مایرسون این است که کارکردهای روانی انسان نیز تاریخی‌اند. او مفاهیمی مانند حافظه، ادراک، تخیل، شخصیت، زمان، اراده، تصویر و نمادپردازی را ثابت و همیشگی نمی‌داند. برای مثال، حافظه در یک جامعه‌ی شفاهی با حافظه در یک جامعه‌ی مکتوب تفاوت دارد. در جامعه‌ای که اسطوره، آیین و روایت‌های شفاهی نقش اصلی را در انتقال گذشته بر عهده دارند، گذشته بیشتر از راه تکرار، مراسم، نقل سینه‌به‌سینه و تجربه‌ی جمعی حفظ می‌شود. اما در جامعه‌ای که آرشیو، سند، موزه، روزنامه و تاریخ‌نگاری رسمی اهمیت پیدا می‌کند، حافظه شکل نهادی‌تر، مکتوب‌تر و قابل ارجاع‌تری به خود می‌گیرد. بنابراین، از نظر مایرسون، حافظه فقط یک توانایی فردی و درونی نیست، بلکه در هر دوره‌ی تاریخی از طریق ابزارها، نهادها و آثار خاص همان دوره سازمان می‌یابد.

این نگاه، مایرسون را در برابر نوعی روان‌شناسی قرار می‌دهد که می‌خواهد انسان را با قوانین ثابت و جهان‌شمول توضیح دهد. او نمی‌پذیرد که بتوان از انسان، تصویری کاملاً عمومی و فراتاریخی ساخت. البته او منکر وجود توانایی‌های مشترک انسانی نیست، اما تأکید می‌کند که این توانایی‌ها همیشه در صورت‌های تاریخی و فرهنگی خاص ظاهر می‌شوند. انسان‌ها همگی به یاد می‌آورند، اما شکل حافظه‌ی آن‌ها متفاوت است. همه زبان دارند، اما زبان‌ها جهان را به شیوه‌های متفاوت سازمان می‌دهند. همه با فضا زندگی می‌کنند، اما تجربه‌ی فضا در شهر سنتی، شهر صنعتی، شهر استعماری، شهر مدرن و شهر معاصر یکسان نیست.

از نظر روش‌شناسی، نظریه‌ی مایرسون ذاتاً میان‌رشته‌ای است. روان‌شناس تاریخی نمی‌تواند فقط روان‌شناس باشد. او باید تاریخ بداند، با انسان‌شناسی آشنا باشد، زبان را بفهمد، آثار هنری را بخواند، نهادها را تحلیل کند، به دین و اسطوره توجه داشته باشد، و بتواند میان فرم‌های مادی و ساختارهای ذهنی رابطه برقرار کند. به همین دلیل، کار مایرسون در مرز میان روان‌شناسی، تاریخ، فلسفه، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و تاریخ هنر قرار می‌گیرد. او به جای آنکه علوم انسانی را از هم جدا کند، آن‌ها را در یک میدان مشترک قرار می‌دهد: میدان مطالعه‌ی انسان از خلال آثارش.

اهمیت این رویکرد در این است که به ما اجازه می‌دهد آثار انسانی را فقط به‌عنوان اشیاء بیرونی نبینیم. یک بنا فقط بنا نیست؛ صورت عینی نوعی رابطه با قدرت، دین، آموزش، بدن، نظم و حافظه است. یک قانون فقط متن حقوقی نیست؛ شکل تثبیت‌شده‌ی نوعی فهم از حق، مسئولیت، مالکیت و شخص است. یک نقاشی فقط تصویر نیست؛ شیوه‌ای برای دیدن جهان و سامان دادن به جایگاه انسان در آن است. یک آیین عمومی فقط مراسم نیست؛ شکل بدن‌مند و تکرارشونده‌ی حافظه و نظم اجتماعی است. در این معنا، هر اثر تاریخی می‌تواند به ما بگوید انسان‌های یک دوره چگونه فکر می‌کردند، چه چیزهایی را مهم می‌دانستند، چه نوع نظمی را طبیعی می‌پنداشتند و چگونه خود را در جهان جای می‌دادند.

این نگاه برای مطالعات تاریخ شهر اهمیت بسیار زیادی دارد. شهر یکی از پیچیده‌ترین و غنی‌ترین آثار انسانی است. شهر فقط مجموعه‌ای از ساختمان‌ها، خیابان‌ها و زیرساخت‌ها نیست؛ شهر انباشت تاریخی کنش‌ها، نهادها، خاطره‌ها، قدرت‌ها، تضادها، آیین‌ها، مسیرها، نام‌ها، نشانه‌ها و شیوه‌های زندگی است. اگر از زاویه‌ی مایرسون به شهر نگاه کنیم، شهر به یک متن تاریخی بزرگ تبدیل می‌شود؛ متنی که در آن می‌توان تحول ذهنیت‌ها، کارکردهای اجتماعی و صورت‌های زندگی جمعی را خواند.

در تاریخ شهر، هر عنصر کالبدی می‌تواند نشانه‌ی یک کارکرد روانی-اجتماعی باشد. میدان، فقط فضای خالی میان بناها نیست؛ می‌تواند محل تجمع، نمایش قدرت، دادخواهی، آیین، تجارت، مجازات، جشن، اعتراض یا حافظه باشد. خیابان، فقط مسیر عبور نیست؛ می‌تواند ابزار اتصال، کنترل، نمایش مدرنیته، نظم‌بخشی به حرکت، یا جداسازی اجتماعی باشد. دروازه، فقط عنصر دفاعی نیست؛ مرز میان درون و بیرون، خودی و بیگانه، شهر و غیرشهر است. باغ، فقط فضای سبز نیست؛ می‌تواند تصویر قدرت، آسایش، خلوت، نظم کیهانی یا تمایز طبقاتی باشد. بناهای حکومتی، مذهبی، آموزشی و فرهنگی نیز هرکدام شکل عینی نوعی تصور از جامعه و انسان‌اند.

به همین دلیل، تاریخ شهر را نباید فقط به‌صورت تاریخ توسعه‌ی کالبدی نوشت. تاریخ شهر فقط این نیست که چه خیابانی در چه سالی ساخته شد، چه میدانی در چه دوره‌ای تغییر شکل داد، یا چه بنایی در چه زمانی ساخته یا تخریب شد. این اطلاعات لازم‌اند، اما کافی نیستند. باید پرسید این تغییرات چه نوع تحول ذهنی و اجتماعی را نشان می‌دهند. وقتی یک میدان آیینی به میدان سیاسی تبدیل می‌شود، چه چیزی در رابطه‌ی جامعه با قدرت تغییر کرده است؟ وقتی مسیرهای باریک و محلی جای خود را به خیابان‌های عریض و مستقیم می‌دهند، چه تصوری از نظم، حرکت، دید، کنترل و سرعت در شهر شکل گرفته است؟ وقتی باغ‌های خصوصی به نهادهای عمومی، اداری یا آموزشی تبدیل می‌شوند، چه تغییری در مفهوم عمومی و خصوصی رخ داده است؟

رویکرد مایرسون به مورخ شهر کمک می‌کند که میان کالبد و معنا رابطه برقرار کند. در این نگاه، فرم شهری فقط فرم نیست؛ حامل کارکردهای تاریخی است. خیابان مستقیم، میدان مرکزی، محور تشریفاتی، بنای اداری، محله‌ی مذهبی، بازار، مدرسه، پادگان، پارک عمومی، ایستگاه قطار یا ساختمان شهرداری، هرکدام شکلی از سازمان‌یافتن ذهن و جامعه‌اند. آن‌ها نشان می‌دهند که جامعه چگونه حرکت را می‌فهمد، چگونه قدرت را نمایش می‌دهد، چگونه حافظه را تثبیت می‌کند، چگونه جمعیت را اداره می‌کند، و چگونه میان گروه‌های اجتماعی تفاوت می‌گذارد.

یکی از مهم‌ترین کاربردهای این نظریه در تاریخ شهر، مطالعه‌ی حافظه‌ی شهری است. حافظه در شهر فقط در ذهن مردم نیست؛ در نام خیابان‌ها، مجسمه‌ها، بناهای یادبود، مسیرهای راهپیمایی، مکان‌های حادثه، ساختمان‌های تاریخی، قبرستان‌ها، موزه‌ها، و حتی در ویرانه‌ها و جای خالی بناهای حذف‌شده حضور دارد. شهر حافظه را مادی می‌کند. بعضی چیزها را نگه می‌دارد، بعضی چیزها را پاک می‌کند، بعضی خاطره‌ها را رسمی می‌کند و بعضی را به حاشیه می‌راند. با نگاه مایرسونی، می‌توان پرسید که هر شهر چه چیزی را به یاد می‌آورد، چه چیزی را فراموش می‌کند، و چگونه حافظه‌ی جمعی را در فضا سازمان می‌دهد.

کاربرد دیگر این نظریه، فهم رابطه‌ی شهر و قدرت است. قدرت فقط از طریق فرمان، قانون یا سرکوب عمل نمی‌کند؛ قدرت در فضا نیز عینیت پیدا می‌کند. ساختمان‌های حکومتی، میدان‌های رسمی، مسیرهای تشریفاتی، فضاهای نظامی، نظم خیابان‌ها، دیدپذیری بناها، مکان استقرار نهادها و حتی شیوه‌ی دسترسی به آن‌ها، همه بخشی از عینیت‌یابی قدرت‌اند. از سوی دیگر، جامعه نیز در فضا خود را بیان می‌کند: در بازارها، محله‌ها، میدان‌ها، مسیرهای تجمع، فضاهای مذهبی، فضاهای صنفی، و مکان‌های غیررسمی. بنابراین، شهر محل برخورد و تلاقی کارکردهای مختلف است: قدرت، مقاومت، حافظه، زندگی روزمره، اقتصاد، آیین و نمایش اجتماعی.

از دید مایرسون، مطالعه‌ی تاریخ شهر باید به آثار کوچک و بزرگ هم‌زمان توجه کند. گاهی یک ساختمان بزرگ حکومتی اهمیت دارد؛ گاهی یک کوچه، یک نام، یک سردر، یک مسیر پیاده، یک میدانچه، یک چاپخانه، یک قهوه‌خانه، یک مدرسه، یک بازارچه یا یک بنای مذهبی کوچک می‌تواند نشانه‌ی مهم‌تری از شیوه‌ی زندگی و ذهنیت تاریخی باشد. شهر فقط از بناهای شاخص ساخته نشده است؛ از شبکه‌ای از آثار ریز و درشت ساخته شده که با هم جهان شهری را شکل می‌دهند.

همچنین این نظریه اجازه می‌دهد که تاریخ شهر را نه فقط از بالا، بلکه از درون زندگی اجتماعی بخوانیم. بسیاری از روایت‌های شهری بر تصمیمات دولت، طرح‌های رسمی، نقشه‌های جامع، فرمان‌های سلطنتی یا پروژه‌های عمرانی تمرکز می‌کنند. این‌ها مهم‌اند، اما کافی نیستند. باید دید مردم چگونه از فضا استفاده کرده‌اند، چگونه آن را تغییر داده‌اند، چگونه به آن معنا داده‌اند، کجا مکث کرده‌اند، کجا جمع شده‌اند، کجا مقاومت کرده‌اند، کجا خرید و فروش کرده‌اند، کجا آیین برگزار کرده‌اند و کجا حافظه‌ی خود را حفظ کرده‌اند. در این سطح، شهر به محصول مشترک نهادهای رسمی و کنش‌های روزمره تبدیل می‌شود.

ایگناس مایرسون نظریه‌پردازی است که به ما می‌آموزد انسان را از خلال آثارش بخوانیم. او ذهن را از تاریخ جدا نمی‌کند و تاریخ را فقط توالی رویدادها نمی‌داند. در اندیشه‌ی او، انسان در طول تاریخ خود را در زبان، هنر، دین، نهاد، قانون، تکنیک، معماری و شهر عینیت می‌دهد. بنابراین، برای شناخت انسان باید این آثار را جدی گرفت. شهر، در این میان، یکی از مهم‌ترین آثار انسانی است؛ زیرا در آن، حافظه، قدرت، حرکت، آیین، اقتصاد، زندگی روزمره، نظم اجتماعی و تخیل جمعی به شکل مادی و فضایی ظاهر می‌شوند.

به همین دلیل، نظریه‌ی مایرسون می‌تواند برای مطالعات تاریخ شهر بسیار راهگشا باشد. در روش‌شناسی مطالعات شهری، دیدگاه ایگناس مایرسون پژوهشگر را به سمت خواندن شهر به‌مثابه «اثر انسانی» هدایت می‌کند؛ یعنی شهر دیگر فقط مجموعه‌ای از بناها، خیابان‌ها و فضاهای کالبدی نیست، بلکه حاصل عینیت‌یافتن ذهن، حافظه، قدرت، آیین، تکنیک، نهاد و زندگی جمعی در طول تاریخ است. بر این اساس، فرایند پژوهش از توصیف صرف کالبد فراتر می‌رود و به شناسایی آثار شهری، ردیابی تحول تاریخی آن‌ها، تحلیل رابطه‌ی میان فرم و کارکردهای روانی-اجتماعی، مقایسه‌ی دوره‌های مختلف، و خواندن اسناد، نقشه‌ها، تصاویر، آیین‌ها، نام‌گذاری‌ها، خاطرات و شیوه‌های استفاده از فضا گسترش می‌یابد. چنین رویکردی باعث می‌شود پژوهشگر بپرسد هر میدان، خیابان، نهاد، بنای عمومی یا فضای جمعی چه نوع حافظه، نظم اجتماعی، تصور از قدرت، تجربه‌ی شهروندی یا رابطه‌ی میان فرد و جامعه را در خود متجسد کرده است. بنابراین، روش تحقیق شهری در این چارچوب، میان‌رشته‌ای، تاریخی، تفسیری و لایه‌مند می‌شود؛ روشی که شهر را نه فقط به‌عنوان موضوع طراحی یا برنامه‌ریزی، بلکه به‌عنوان سندی زنده از تحول انسان و جامعه در فضا مطالعه می‌کند. این نظریه کمک می‌کند شهر را نه فقط به‌عنوان کالبد، بلکه به‌عنوان اثری تاریخی و روانی-اجتماعی بفهمیم؛ اثری که در آن می‌توان دگرگونی ذهنیت‌ها، کارکردها، نهادها و شیوه‌های زندگی را خواند. تاریخ شهر، با چنین نگاهی، فقط تاریخ سنگ و خیابان و بنا نیست؛ تاریخ عینیت‌یافتن انسان در فضاست.

​یادداشت‌ها